|
تنهاترین سردار سوز جگرم زپشت در شد آغاز روزی که کتک خوردن مادر دیدم
| ||
|
با دیدن این عکس من الان باید چه خاکی به سر بریزم ای خدا چرا یکی به داد دل این مردم بیچاره نمی رسه یه دختر دانشجو باید بشینه سر گذر و پای مردای نامردی رو واکس بزنه که پول تو جیبی یه روزشون خرج یه ترم این طفل معصومه... اینجاست که اگر از غصه بمیرم رواست از خودم خیلی بدم اومد ... [ چهارشنبه سوم خرداد 1391 ] [ 23:40 ] [ علیرضا ]
امشب هم باز مثل گذشته در نمازم خم ابروی تو هست... و هزاران افسوس که خودت نیستی و غم زده ام
[ چهارشنبه سوم خرداد 1391 ] [ 11:27 ] [ علیرضا ]
حسین جان...آقا... کعبه یک زمزم اگر در همه عالم دارد چشم عشاق تو نازم که دو زمزم دارد [ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 9:41 ] [ علیرضا ]
دنیای نازیبائی شده حوا سیب دیگری بچین دلم می خواد از اینجا هم بیرونم کنند... [ یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 13:21 ] [ علیرضا ]
[ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 ] [ 0:36 ] [ علیرضا ]
پیرزن طلاهایش را برای کمک به جبهه داد و از اتاق خارج شد. جوانی صدا زد: حاج خانم رسید طلاهاتون! پیرزن گفت: من برای دو پسر شهیدم هم رسید نگرفتم… مادرجان شرمنده ات هستیم... [ سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 7:15 ] [ علیرضا ]
ماندهام این چند قطره اشک، [ سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 7:12 ] [ علیرضا ]
تو آسمون بي كسي با من بمون خورشيد من...
[ دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391 ] [ 18:56 ] [ علیرضا ]
هیچکس کاش نباشد نگهش برراهی چشم بر در بود و دلبر اودیر کند برای دل خودم نوشتم [ دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391 ] [ 11:47 ] [ علیرضا ]
حوا که بغض کند حتی خدا هم اگر سیب بیاورد چیزی بجز آغوش آدم آرامش نمی کند [ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 ] [ 14:15 ] [ علیرضا ]
|
||
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||